| مردها/زن های زندگی هامان |
| ساعت ۸:٢٠ ق.ظ روز سهشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ |
|
من هی این ور و آن ور مردمان جوانی را می خوانم یا می بینم که هی می گویند فکر نمی کنند که روزی برسد که بتوانند تا ابد تنهایی هاشان را با کسی یا چیزی تقسیم کنند. که انگار سرشتشان طوری ست که اگر کسی آمد نمی خواهند که برای همیشه بیاید. که تنهاییشان آنقدر بزرگ است که در آن جایی برای کسی نیست. که انگار کسی نیست که درکشان کند. که خوب بتواند بفهمد گفتگوی آرام چشم هایشان چه می گوید. مردمان جوانی که یک جور افسردگی مزمن دارند نسبت به مردها/زن ها ی زندگیشان، به روزهای هنوز نیامده ی فرداهاشان. انگار بی هیچ دلیل روشنی حس می کنند بهترین راه این است که یک دیوار را آجر به آجر بچینند دور ِ خوشان. که سفت و سخت باشند. بی هیچ درزی برای تراوش درونیاتشان. که هر چه دنیاشان برای دیگری مرموزتر، بهتر.... دوست دارم بهشان بگویم روزی می رسد که می بینید دنیا با همه ی کوچکیش جای خوبی ست اگر که با کسی تقسیم شود. لبخند چیز خوبی ست اگر که کسی باشد که از لبخندت تعریف کند و بگوید وه که چه زیباست! روزی می رسد که دلت یک نفر را می خواهد که وقتی شب خوابیدی روی تخت یا تنگ در آغوشت گیرد فقط برای اینکه در آغوشت گرفته باشد یا پیامکی برایت بفرستد از آن دورها که اندیشه ات رود بر اینکه حالا حریری نرم تاب خورده است دور ِ قلبت! دوست دارم بهشان بگویم قدر آدم های این روزهایتان را بدانید. شاید روزی برسد که با افسوس با خودتان نجوا کنید چه این همه دور؟ این همه دیر؟ بعد این افسوس ها چیز خوبی نیست. گاهی این افسوس ها برای لحظه هایی ست که راه برگشتی ندارد. آدم ِ زندگی ِ دیروزت دیگر نمی شود یا نمی تواند آدم ِ زندگی ِ امروزت باشد. بعد این واقعیت سنگین است و سهمگین. می فهمی که چه می گویم؟ گاهی آدم ها دیر در زندگی آدم ظهور می کنند. ستاره ای را می مانند که دم دمای صبح تازه از آن پشت ها سر بر آورده که سوسویی بزند اما توان خورشید چیز دیگری ست. چاره اش می ماند فقط خاموشی. پس وقتی که آدم ِ زندگیت ظهور می کند دست دست نکن! دلت را به واقعه های مبتذل روزانه و یا سرنوشت ِ محتومی که مادربزرگ هامان به آن اقتدا می کنند نفروش! این فروختن اصلا چیز خوبی نیست. من فکر می کنم گوشه ای از قلب همه ی آدمها به تنهایی شیفتگی ِ قابل اعتنایی دارد. یک نقطه ی کور ِ خلوتی که فقط خودت باشی و خودت. اما گسترش دادن این نقطه ی کور به همه ی زندگی کار بیهوده ای ست. هر چه تنهایی را بیشتر طلب کنی، بیشتر غرق می شوی در اینکه کسی درکت نمی کند یا اینکه کسی تو را آنطور که هستی نمی خواهد. فراموش می کنی که گاهی هم باید طوری باشی که دیگری می خواهد... می دانم، می دانم فهمیدن این همه و بیش از فهمیدنش، عمل کردن به آن، مثل راه رفتن بر تیغه ی باریکی را می ماند اما زندگی همین است. مثل بار گذاشتن یک غذا برای ناهار یک روز تعطیلت. می توانی همه چیز را بریزی وسط یک قابلمه ی بزرگ و بعد هم شعله را زیاد کنی تا زود همه چیز با هم بپزد. یا نه! می توانی نرم نرم بروی جلو. هر چاشنی ای به وقتش و هر موادی به اندازه اش. بعد هم شعله را کم کنی تا جا بیفتد... آدم زندگی ِ آدم هم اگر که جا افتاد، خوشمزه می شود. با ولع او را می چشی. بعد چشم هایت را می بندی و با لذت سرت را تکان می دهی! ولی خب باید یادت بماند که همین که خودت آن آدم را بچشی خوب است. نه که آن سوی میز ِ غذا، نشسته باشی به نظاره کردن آدمی غریبه که دارد می چشد و لذت می برد و مست قهقهه می زند!!! پینوشت: ١-بعد منی که تجربه کرده ام که آدمی باشد دوست داشتنی که دیر درخشیده باشد برای من و منی که روزهایی طولانی را با این اندوه ِ دیر درخشیدگی طی کرده ام، خیلی خوب است آدمی را دارم هنوز که آدم ِ دیری نیست. که انگار دارد جا می افتد. که انگار دارد دورم می کند از اینکه شبیخون تنهایی حجیم است و وسیع است و تلخ... که نمی دانم فرداها چه می شود اما امروزها دورم از خیال ِ عبث ِ "خودم و تنهاییم را عشق است"!!!! ٢-از این توضیح دادن های آخرش هیچ خوشم نمی آید. ٣-حواسم هست که امروز می آیی!
کلمات کلیدی:
|
|
| آرشیو وبلاگ |
| موضوعات وبلاگ |

