اقلیما

... آدم را دختری بود اقلیما نام.او هیچگاه برای خود زندگی نکرد

و دیگر هیچ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸ 

من دوست داشتم تو الان اینجا می بودی، نه در آن خانه ی دور. اینجا می بودی و دست هایت را حلقه می کردی دور شانه ی من... انگار تمام روزمره های تکراری، هر روزه می شوند برای همه، تنها و تنها فقط برای یک خواسته ی قدیمی. که کسی باشد. کسی باشد کنارت که شب های سرد و بارانی ای مثل امشب را؛ در آغوشت کشد و تو دلت بغض نخواهد. که تو هی نخواهی که برگردی به سمت ِ عقب های زندگیت و روزهای رفته... که کسی اینجا باشد که تو مطمئن از مهربانیش، تمام خوشبختیت بشود یک لیوانی چای کنار دستت و ضربآهنگ انگشتانت روی دسته ی مبل. بعد چشم در چشم هم که می شوید، برقی بیفتد بر دلتان و تو فکر کنی که بوی تنش یعنی آرامش. که همین که بخزی نرم گوشه ی بازویش و خودت را گلوله ای کوچک کنی و آرام نفس هایت را منظم کنی با نفس هایش یعنی ته ِ ته ِ آرامش. بمانی و بگذاری بیرون باران ببارد. حالا یا نرم نرم یا تند و گزنده و طولانی. تو جایت امن است و دنیا را به هیچ هم نمی گیری!


کلمات کلیدی: