اقلیما

... آدم را دختری بود اقلیما نام.او هیچگاه برای خود زندگی نکرد

آسون نشو ای همسفر، ویرون نشو ای در به در...منو بگیر از همهمه، منو به خلوتت ببر
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸ 

من خودم را دوست ندارم. من این ور ِ احساساتی خودم را دوست ندارم که هی گریه اش می گیرد. هی بغض می کند... هی هر حرف و کلمه ای که می شنوم یا می خوانم، که کسی مثلا از احساساتش حرف می زند، یک گردوی کوچولو بیاید بنشیند توی گلوی من و من هی قلبم بشود جوی روانی و هی سُر بخورد به پایین... من همانی را می خواهم که بودم. که این همه مثل سرشیر وا نمی رفتم به هر نیمچه حرف ِ آب داری که مزه ی مثلا اشکی و آهی و یاعشق ِ در راه مانده یا به سرانجام رسیده ای را می دهد...

می گوید شاید این روزها حالت خوب است. حالت خوب است و قلبت وقت می کند که به دیگران فکر کند. بعد دلت را برایشان باز می گذاری تا بیایند وسط ِ دلت سفره پهن کنند و تو تیمارشان کنی. شاید با همان گردوی کوچک درون گلویت یا اشک جمع شده ی گوشه ی چشمت تیمار داریشان کنی!...

بعد دستش را سمت من آن طوری می گیرد که انگار برای من ترسیده و می خواهد پناهم دهد. یک جوری نگاهش را تنگ می کند و می گوید خودت را دوست داشته باش. باشد؟

کاسه ی سفالی فیروزه ای رنگ را می گیرم دستم. همانطور که دستش را حلقه کرده دور شانه ام، زانوهایم را می آورم بالا و پاهایم را جمع می کنم در بغلم و می گویم چه انار شیرینی...

 

 


کلمات کلیدی: