من خودم را دوست ندارم. من این ور ِ احساساتی خودم را دوست ندارم که هی گریه اش می گیرد. هی بغض می کند... هی هر حرف و کلمه ای که می شنوم یا می خوانم، که کسی مثلا از احساساتش حرف می زند، یک گردوی کوچولو بیاید بنشیند توی گلوی من و من هی قلبم بشود جوی روانی و هی سُر بخورد به پایین... من همانی را می خواهم که بودم. که این همه مثل سرشیر وا نمی رفتم به هر نیمچه حرف ِ آب داری که مزه ی مثلا اشکی و آهی و یاعشق ِ در راه مانده یا به سرانجام رسیده ای را می دهد...
می گوید شاید این روزها حالت خوب است. حالت خوب است و قلبت وقت می کند که به دیگران فکر کند. بعد دلت را برایشان باز می گذاری تا بیایند وسط ِ دلت سفره پهن کنند و تو تیمارشان کنی. شاید با همان گردوی کوچک درون گلویت یا اشک جمع شده ی گوشه ی چشمت تیمار داریشان کنی!...
بعد دستش را سمت من آن طوری می گیرد که انگار برای من ترسیده و می خواهد پناهم دهد. یک جوری نگاهش را تنگ می کند و می گوید خودت را دوست داشته باش. باشد؟
کاسه ی سفالی فیروزه ای رنگ را می گیرم دستم. همانطور که دستش را حلقه کرده دور شانه ام، زانوهایم را می آورم بالا و پاهایم را جمع می کنم در بغلم و می گویم چه انار شیرینی...