خودم را دوست دارم، وقت هایی که می بینم تو را هنوز این همه دوست می دارم. این "هنوز" ی که می گویم چیز کمی نیست، وقتی که دیوار کشیده ام میان دیروزهای زندگیم با روزهای امروزم... وقتی تو را گذاشته ام گوشه ای و دیگر به تو سر هم نمی زنم، این "هنوز" ی که می گویم چیز کمی نیست. وقتی یادت می شود برای من فقط یک لبخند و نه تماسی و یا حتی پیامکی. وقتی تو را کرده ام خاطره. با همه ی پررنگی و گرمی ای که بود اما کرده امت فقط یک خاطره. وقتی هنوز هم آنچنان دوستت می دارم که گاهی دلواپسیت، دنیایم را به آتشی مذاب می کشاند، وقتی که هنوز برایت می نشینم و می نویسم که "وقتی..."، این "هنوز" ی که می گویم چیز کمی نیست.
خودم را دوست تر می دارم، وقت هایی که می بینم روزی توانستم پیش روی ِ دوست داشتنت قد علم کنم. روزی توانستم به رویت لبخند بزنم و پیش روی ِ دوست داشتنت قد علم کنم. روزی توانستم عشق تو را با این همه خاصیت ِ تک بودنش، در قالب خاطرات ِ روزمره ی زندگیم کوچک کنم. بعد بگذارمت در جیب ِ زندگیم و برای خودم بروم زندگی کنم. تا گهگداری که دستم درون جیبم پی چیزی می گردد احیانا، تو بیایی به دستم و بیاورمت بیرون و نگاهت کنم و لبخند بزنم. لبخندی که یعنی آرومم. و اینکه می گویم کوچکت کنم به قدر ِ روزمره گی های زندگیم یعنی نه اینکه کشیده ام تو را آن پایین ها. که مثلا سخیفت کرده ام خدای ناکرده. تو کوچک بشوی که من کوچک شده ام همی... کوچکت کرده ام یعنی اینکه دیگر بتی نیستی که بپرستمت. عزیزی هستی که عزیزتر می شوی اگر که باید بشوی وگرنه می مانی همان عزیزی که بودی. و من می روم پی باقی زندگیم. می فهمی مرا. مگر نه؟
مثل همیشه می دانم می فهمی مرا. مثل همان باری که به مناسبت آغاز سال نو با هم رفته بودیم ناهار بیرون. که چارراه قبل از خانه مان را که پیچیدی داخل، وقتی کنارت نشسته بودم و دستم روی پای تو بود و من حرف می زدم و تو بر می گشتی نگاهم می کردی، گفتمت من الان دوستت می دارم خیلی زیاد اما فردا را نمی دانم. گفتم حالا هستم اما فردا را نمی دانم. که من با همه ی این عشق ِ پررنگ اما خودخواهم، زرنگم و با سیاستم. بعد تو خندیدی و گفتی زنی را نمی شناسی بدون سیاست... یادت هست چه روز ِ پر از تفاهمی بود برای ما؟ یادت هست که چقدر آن روز دور خانه مان را طواف کردی؟ یادت هست دیرت هم شده بود؟ یادت هست که مهمان هم بودی آن روز؟ یادت هست آن کت شیری رنگت را؟ یادت هست چقدر دوستت داشتم؟ یادت هست چقدر بیچاره بودم وقتی که دلم تنگ میشد برایت و تو دلداریم می دادی که گاهی دیر دیدن ها بهتر است و عشق تازه تازه می ماند؟ یادت هست که می گفتی هیچ کس مثل تو مرا دوست نمی دارد؟
حالا نکند که فکر کنی دیگر دوستت ندارم؟ حالایی که همه چیز را تحریم کرده ام. حالایی که راه و بیراه یادت را نمی کنم. حالایی که دنیا فکر می کند بی خیالت شده ام دیگر. حالایی که برای روزهایم خواب های رنگی دیگری را دیده ام، حالایی که دیگر مثل دیروزها نیست، حالا فکر نکند که فکر کنی دیگر دوستت ندارم؟... نه! هنوز هم می توانی سرت را بگیری بالا و بگویی هیچ کس مثل تو مرا دوست نمی دارد. هنوز هم می توانی این فتح ِ مردانه را در خورجینت داشته باشی. هنوز هم تو همان آقای هیس ِ منی. که هنوز هم می توانم یک روز صبح از خواب بیدار بشوم و پرده ها را بزنم کنار و از تو لبخندی بر لبهایم بنشیند و برایت بگویم "همه عمر سر بر ندارم از این خمار مستی، که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی..."
اما روزها تغییر می کنند. چاره ی آدمهای دنیا تغییر می کند. حرف ها و کلمات آدم ها تغییر می کنند. خواب هاشان شکل یک چهار دیواری دیگر می شود. آرزوهاشان، مدلش تغییر می کند. می فهمی مرا. مگر نه؟ آنقدری می فهمی مرا که می دانی، این شده است رابطه ای که بدون خداحافظی تمام شده است. بدون حجم بی وقفه ی اندوهی که پر کند حفره ی قلب را، بدون گره ی تلخ بغضی که شبیخونی باشد گلو را، تمام شده است... نه اینکه دردی نبوده، اشکی نبوده، غمی نبوده. حالا هم که می نویسم یک سنگینی ای از آن دورها می آید سراغم اما گره کوری نیست که با دندان هم حتی باز نشود. درد ِ لاعلاجی نیست. می فهمی مرا، مگر نه؟
بعد می دانی. تو باش شاهد من! منی که این همه پر هیاهو، این همه صیقل خورده، این همه تند و کوبنده دوستت می داشتم، حقی نمی ماند برایم غیر از اینکه این همه آرام به انتها برسانم این عشق را! بی هیچ جار و جنجالی و بی هیچ دلی که از من به درد بیاید یا حوصله ای که از تو سر برود... مثل دو دوستی باشیم الان که راه بینشان وسیع و گسترده ست. جوری تمام بشویم که همیشه انگار راهی مانده هنوز!
فردا را نمی دانم. دل بسته ام به امروز. شاید فردا، دوباره روزی باشد که کنارت نشسته باشم. دست تو بلغزد روی انگشت های من. گم بشوم در آغوش تو. سهم من بشود بوسه های گرم و طولانی تو... شاید فردا دوباره روزی باشد با فضاهایی مشترک، خواب هایی نیم خورده و قرار و مدارهایی توامان...
شاید دوباره روزی باشد که من همه ی لباس های تازه ام را برای تو بخرم، به عشق تو بپوشم. دوباره دست های تو فرو برود لای موهای من و من از چشم هایت بخوانم که موهای کوتاهم را دوست می داری. شاید دوباره سرنوشت یک پاکت آب پرتقال این باشد که بین من و تو تقسیم بشود. شاید دوباره سهم من و تو، در این زندگی ساعاتی باشد مشترک که برای با هم بودن، کنارشان بگذاریم...
حالا اما پا به پای دلم می روم. به حرمت تمام این روزهای طولانی ای که این قلب مستمند همسفر من بود!