اقلیما

... آدم را دختری بود اقلیما نام.او هیچگاه برای خود زندگی نکرد

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را ...
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ 

یک روز باید بنشینم و از تو بنویسم. یک روز که حالم خوب بود. حوصله ام سرجایش و اعصابم نه این همه به هم ریخته که این روزها... یک روز باید با تشریفات و مفصل بنشینم و از تو بنویسم. به قدر خوبی هایی که داری، بنشینم و با لذت از تو بنویسم...

می دانی، من هیچ وقت دختری نبودم که بهترین دوست هایم کسی بوده از جنس مخالف. همیشه انگار می توانستم با دختری دیگر، خوب تاب بیاورم دوستی را. همیشه انگار جوری بوده که حسادت های دخترانه، نگاه های رقابتی همیشگی و خیلی چیزهای دیگری که همیشه هست و همه جا هم هست و گاهی هم می شوند شکل آفت، به قدر و اندازه ی دوستی هامان بوده. حتی کمی کمتر از اندازه ی دوستی هامان. این است که دوستی هایم با دخترها، ماندگاری داشته اند عمومن... بعد می دانی، باید یک روز بنشینم و از تو بنویسم که در این میان تو یک جور دیگری بودی، هستی. یک جوری که انگار آب می شوم وقتی هستی...

باید یک روز بنشینم اینجا بنویسم که مثلا فلان روزی که یک روز از روز تولدم گذشته بود، وقتی خسته بودم، دلزده و ناراحت هم بودم، تو به من زنگ زدی. سرکار بودی اما ٣٣ دقیقه ات را دادی به من. که بی هوا بگویم و بگویم و بگویم. مثل ظرفی که گذاشته ای زیر ِ شیر ِ آب و سرریز می شود. اصلا مثل یک قابلمه شیر، که بگذاری روی اجاق گاز بودم انگار و تو ایستادی بالای سرم و هم زدی و هم زدی و هم زدی تا من سَر نروم... یعنی می خواهم بگویم تو همچین کسی هستی و خب اینها چیز کمی نیست. می خواهم بگویم همه اینطور نیستند که ٣٣ دقیقه بشوند گوش، تا تو بشوی دهان و بگویی و بگویی. گاهی عربده بکشی و خط و نشان و گاهی هم بغضی کنی و گره بخوری در سکوت. می خواهم بگویم همه اینطور نیستند که به وقتش بگویند، به وقتش بشنوند و به وقتش با تو راه بیایند و این همه، چیز کمی نیست...

یک روز با لبخند می نشینم و از تو می نویسم. یک روز که حالم خوب بود. حوصله ام سرجایش و اعصابم نه این همه به هم ریخته که این روزها... یک روز می نشینم و از این روزهایم می نویسم. از این روزهای به شدت شخصی ام. تا یادم نرود.... که این همه درب و داغان بودنشان را یادم نرود. که این همه دشمن هستم این روزها با خویش. که یادم نرود "با این همه اما این روزها تو هستی".

هستی و با من حرف می زنی تا به یاد بیاورم که آدمی باید طوری باشد با خودش، که هیچ کس دیگری نیست. باید طوری دوست بدارد خود را، مهربان باشد و گرم در بر بگیرد خود را، که هیچ کس دیگری نمی تواند... بنویسم این روزها را و بنویسم تو را که یادم نرود با اینکه نشسته ام به تماشای رنج هایم، به شماره کردن های درد های یک به یکی که دارم و ناخن خراشیدن به زخم های به خونابه نشسته ام اما وسط ِ‌ این همه تلخی، تنهایی و این همه تهی ِ تاریک، تو می آیی و وقتت را می دهی به من و گوشت را می سپاری به من! گویی که نشسته ای و دستی زده ای بر شانه ام که یعنی من اینجا هستم...

یک روز که حالم خوب بود، می نشینم و می نویسم دوستی چیزی ست که اشتیاق رفته را بر می گرداند. دلمرده گی و گوشه ای کز کردن را می میراند و کاری می کند که چشمها بتوانند دوباره برق بزنند و این همه، آن چیزی ست که تو برای من می کنی...یک روز می آیم و اینها را همه برایت می نویسم...


کلمات کلیدی:
 
بگویید که من اینجایم...نکند که خوشبختی برود آن سوی تر!
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ 

حوصله ی نوشتن نیست. کلمه ای برای نوشتن نیست. رخت هایی را که از خیلی وقت پیش در دلم ریخته بودند برای شست و شو، حالا کسی نشسته به چنگ زدن!... هی دلم انگار به هم می آید و من اینجا نشسته ام به انتظار. به انتظار روزهایی که رنگشان معلوم نیست. بویشان را هم هیچ نمی دانم. حالا نشسته ام اینجا و از این همه چیزهای مهم ِ دنیا، دلم یک جفت دست با ناخن های بلند ِ رنگ شده می خواهد. نه این همه که هی ناخن هایم به زرتی و زوری کم باد، می شکنند و می روند به پی کار خودشان... انگشت های لاک زده ای که صاحبشان بنشیند یک گوشه ای آرام، لیوانی چای بگیرد دستش، پا بیندازد روی آن یکی پایش و لبخند بزند، آرام و ملیح! و بعد اگر زحمتش نبود فکر کند. فکر کند که زندگی میشد که جور دیگری باشد. جور دیگری، فقط همین! بی که بخواهد فکر کند بهتر می بود یا بدتر. فقط فکر کند که جور دیگری...

من تابستان سختی را گذراندم. گرم بود. نفس گیر بود. پر از تنهایی بود و دوری. تابستانی پر از لنگ زدن. که هی خسته ات می کرد، از زندگی و گذر ایام. جویی که نشسته بودم کنارش، زلال نبود، پس گذر عمر هم چیز جالبی نبود... آن اول های تابستان که چند روزی کَندیم و رفتیم کیش، شب ها که در آن هوای دم کرده ی ِ نفس گیر، رکاب دوچرخه را پا می زدیم، انگار همه ی بادهای جهان، همه ی دلگیری های دنیا را فوت کردند در چشم های من! بادها در آن هوای شرجی از کجا پیدا شده بودند، من هم نمی دانم. گویی از یک جایی گوشه های مغزم زده بودند بیرون، رفته بودند گشتی زده بودند و بعد دست آموز وار، سر کج کرده بودند سمت ِ قلب ِ من!... بعد من تابستان خوبی را نگذراندم. یک تابستان تلخی بود برای خودش. گریه نداشت. اشکی نداشت. اتفاق بد و ناجور ِ بُلد شده ای نداشت اما تلخ بود. مثل یک آب ِ راکدی می ماند گویا. انگار کن که روزهای تقویم یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند اما حباب ِ روزهای تو تکانی نمی خوردند هیچ... بعد این تابستان ِ تلخ ِ شخصی را بگذارید کنار تابستان ِ تلخ ِ جمعی همه ی ما. دوز ِ سوزش ِ زخمش بیشتر می شود به گمانم!...

تابستان آمد و رفت و رو سیاهیش ماند به دامان ِ خودش! من ماندم و روزهای بهتر، گرم تر و پر امیدتر. امید نه به آن که اتفاقی می افتد، یا که چیزی، کسی می آید. امید به اینکه همه چیز در گذر است. اینکه تو می توانی رویا پردازی کنی. می توانی هی پُر و خالی بشوی. می توانی قلبت را اصلا پَر بدهی تا برود، هر کجا که خواست، هر چقدر که خواست... امید به اینکه تو می توانی آنقدری قوی باشی که دست بکشی! حتی از عزیزترین کسی که یافتی!!! می توانی دلت را خوش کنی به همه ی چیزهای نیم بند، کوچک و حتی بی دوام!... تابستان آمد و رفت و روسیاهیش ماند به دامان ِ خودش! دوباره آسمان، دچار ابرهای قشنگ شد، دچار خورشید گرم و عشوه های ماه شد...

و اینها یعنی زندگی ای که بود و راکدش میدیدم، از نو، جریان خودش را یافت. رود دوباره راه افتاد، نور دوباره از پیله در آمد و کرم کوچک ِ ابریشممان پروانه شد!... حالا اما دلم و رخت شور خانه اش، پی این است که این پروانه می تواند بپرد آیا؟ می تواند گل هایش را بیابد؟ می تواند که باغ، بهار بشود؟ که این بهمن ِ همیشه عاصی می تواند که با آرامش برسد به پایان؟... حالا این پروانه و رخت شورخانه ی دل مرا، بگذارید کنار دل دل زدن ِ این روزهای همه مان! کنار ِ همه ی بدها و خوب های ِ مشترک این رزوهامان!... 

این است که من الان همان جفت دست های ِ لاک زده را می خواهم. فارغ بودن از هر فکر گزنده ای را می خواهم. همان یک لیوان چای و پا انداختن روی آن یکی پا را می خواهم و می خواهم این رخت شور خانه از کار بیفتد همی!!!! ... اصلا من الان همان جریان دوباره ی زندگی را می خواهم. دوباره نور ِ از پیله در آمده را می خواهم. و آخ، آخ! آن کرم ِ کوچک ابریشممان، آن پروانه مان... می شود آیا؟!


کلمات کلیدی:
 
بعضی آدمها در زندگی هستند برای ترسیدن تا که دوستشان بداری!
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ 

بعضی آدمها در زندگی هستند برای ترسیدن. نه از آن ترسیدن های خطرناک که مثلا "ارتفاع" فوبیای ذهنت ممکن است که باشد. از آن ترسیدن هایی که گاهی خیلی هم می شود که دل چسب باشند... بعضی آدمها هستند در زندگی که تو با آنها تکلیفت روشن نیست. پایت آنها را پس می زند و دستت آنها را بیشتر به جلو می کشاند. بین بودن و نبودنشان در نوسان هستید. بودنشان می شود که گاهی خیلی خاطره انگیز باشد و وسوسه برانگیز و نبودنشان هم خیالت را راحت می کند.

با این همه، آدمی هست در زندگی من، که من بارها مانده ام بین وسوسه ی بودنش و آرامش ِ نبودنش!... وقتی نباشد، دیگر مجبور نیستم با خودم کارها و حرف هایم را مرور کنم. مجبور نیستم هوای نفسی اگر باشد، ببلعمش بلکه خطوط ِ روشن ِ زندگیم دست مالی نشود. با او ترس دارم. ترس از اینکه هر دیداری ممکن است که به آغوشی و بوسه ای ختم شود. که شاید نتوان هر دیداری را با گفتگویی ساده و نوشیدن فنجانی چای، به هم آورد. با او، ترسی ست که برای ِ من ِ بلاتکلیف وجود دارد و آرامشی که برای اوی ِ "یک گوشه آرام نشسته" وجود دارد.

با این همه، اما وقتی زندگیم را می جورم تا آدم های مهم زندگیم را بیایم، او، بی هیچ کشمکشی از گوشه ای، خود را بالا می کشد و به چشمم می آید. یک جور محبتی را عرضه می کند که می دانی و می فهمی، منیتی ندارد. می فهمی هیچ خواسته ای پشتش نیست. می فهمی "رفیق" یعنی همین. می فهمی کافی ست که ندایی سر دهی که کجایی؟ تا بیاید همین کنار ِ دستت و بگوید که بگو. تا تو هم بگویی از همه ی واگویه هایی که ممکن است جایی دیگر و نزد کسی دیگر، مگویی باشند سر به مهر...

خب هر چه که باشد، او تنها مردی ست که برای من گلی خریده است. آن هم بی هیچ انتظاری پیش بینی شده. که یک دم ِ ظهری که نان به دست و گرما زده و خسته می آمدم سمت ِ خانه، تماس گرفت که کجایی؟ گفتم می روم سمت خانه. بعد سر کوچه ایستاده بود با یک گل آفتاب گردان که بیا این را برای تو گرفته ام... خب هر چه که باشد او مردی ست که وقتی چندین باره مرا گوشه دنجی گیر انداخته و دستش را حلقه کرده دور شانه ی من محکم و به من آنقدری نزدیک بوده که نفسش، تاب ِ گیسویم را کمی ببرد آنورتر، من سرم را که برده ام عقب و چشم هایم طوری شده اند که انگار نمی خواستن به این بوسیدن تن بدهند، او هم به همین چشم ها رجعتی کرده و بی خیال بوسیدن من شده است.

می دانید شده است برای من مثل یک پناه. که می شود هر وقت که بخواهم سُر بخورم سمتش. از آن اعتمادهایی که فقط مختص توست و قدیمی ست و از باد و بوران ِ گذر زمان، جان سالم به در برده است همی. که می توانم با او بنشینم تا پاسی از شب گذشته، چرند و پرند به هم ببافم و از هر دری، دری وری بگویم. می توانم خسته که شدم دراز بکشم و سرم را بگذارم روی پایش و به سکوت جاری گوش بدهم. می توانم با او خسته نشوم. می توانم با او مثل همان وقت های ِ شانزده سالگیم باشم با دنیایی در مُشت و این همه را وام گرفته باشم از آن همه اعتماد به نفسی که به جانبم گسیل می کند... و خب هر کسی اینگونه نیست. این است که باید حرمت گذاشت. رفاقتش را می گویم و دوستش داشت، همانگونه که هست!


کلمات کلیدی:
 
این روزها سهم چشم های من برق زدن است و سهم تو، دیدنش!
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ 

بیا دستت را بگذار اینجا. همین جا زیر گلویم. درد می کند. دست که می گذارم ملتهب است انگار. حس می کنم گره افتاده به جان ِ زیر گلویم. شاید به خاطر این همه گرم شدنم است وسط این سرما. گره ها از زیر گلویم شروع می شوند و تا پشت گوشم بالا می روند. سرما خورده ام لابد. شاید هم می خواهم سرما بخورم. دیشب شمع و عود را روشن کردم. پنجره را باز کردم و رفتم دراز کشیدم روی مبل. همان مبلی که آن شب، آن تکه شمع آب شد رویش و جایش ماند. همان شبی که دختر عموها آمده بودند و عمو کوچیکه هم بود و ما نیمه شب به سرمان زده بود مجلس شور و نوحه برگزار کنیم. فکر کن! در آپارتمان چه فاجعه ای می شود؟ آن شب یک تکه شمع آب شد روی مبل. جایش هم ماند. نه که مبل قدیمی و رنگ و رو رفته ست، هیچ به خودمان نمی گیریم که  یک کوفتی، چیزی را بمالیم رویش بلکه پاک شود، مانده همان جور.

دیشب رفتم رویش دراز کشیدم و به این فکر کردم که چه رنگ و مدل کوسن هایی به آن مبل ها می خورد که تو حتما حالا لمیده ای روی آنها. بعد فکر کردم که حتما هنوز شیشه ها را تمیز نکرده ای و تمام این روزها پرده ها هم آویخته بودند و بالا نرفته اند. چیزی هم که بگویم، می دانم جواب آماده در آستین داری که من از صبح تا دیر وقت سر کار هستم و شب ها هم که نمی شود پرده ها را کشید بالا. آن وقت انگار لخت لخت داری در خیابان قدم می زنی... از "تا دیر وقت سر کار بودنت" که حرف می زنی لجم می گیرد. از این همه کار کردنت. از این همه وقتت که همیشه پُر است و هیچ جای خالی ای مابینش پیدا نمی شود... عصبانی که می شوم، دوست دارم فحش را بکشانم به مدیر بودنت. به مسئول بودنت. به این همه وجدان کاری مسخره ای که مثلا داری. که وسطش حتی به اندازه ی نیم ثانیه هم گاهی برای من وقت یافت می نشود. گاهی که زنگ بزنم، فقط فرصت می کنی دکمه سبز گوشی را بفشاری و فقط همین! بعد من بر سر دوراهی ِ قطع کردن می مانم یا گوش سپردن به صدای تو که یا داری دستور هایت را دیکته می کنی و یا توبیخاتت را اعلام می کنی. گاهی کم کم پیش می رود به حرص خوردنت که من با خودم فکر می کنم آخر برای چه این همه انرژی می گذاری؟... اما گاهی هم می شنوم که مهربان داری حرف می زنی. بعد من حسودی می کنم. که مثلا داری به یک حجم ِ هویت داری که من نمی بینمش و گاهی فقط کوتاه، صدایش را می شنوم، با احترام از چیزی حرف می زنی...

گاهی از این کار کردن های تو خسته می شوم. از اینکه در بیشتر ساعت های روز نیستی. به جایی و چیزی دیگر تعهد داری. خسته می شوم، حسودی می کنم، غم زده و عصبانی می شوم. بعد اگر این پروسه کمی زیادی به طول بیانجامد، آدم خطرناکی می شوم. می روم در پیله ی سکوتم. انگار یک دیواری را می چینم دور و بر خودم. زنگی نمی زنم، پیامکی نمی فرستم، تماس هایت را کوتاه جواب می دهم. انگار کن که از جنب و جوش میافتم و خب این خطرناک است. این یعنی اینکه الان من خیلی داغونم...

بعد درست است که تو سرت خیلی شلوغ است اما خب آدم خوبی هستی. همچین مواقعی بازی را بلدی. فرو می روی در نقش خودت. مرا لوسم می کنی. دور هم حتی اگر باشی اما بغلم می کنی. توضیح می دهی و خرم می کنی که "کار است که آدمی را می سازد" و بعد من خر می شوم و می گویم که می فهمم و حتی گاهی کار، آنچنانی بیخ پیدا می کند که اعتراف هم می کنم که تو را در قامت شغلیت و در این تعهدی که داری و در این پشتکارت دوست می دارم و یواشکی هم می ستایم... بعد برای مدتی همه چیز درست می شود. همه چیز آرام می شود تا یک تند بادی دیگر...

تو دوباره می توانی دیر کنی. دوباره می توانی تماس های مرا حتی بی پاسخ بگذاری. می توانی تا دیر وقت مشغول باشی. شام نخورده، روی مبل به خواب بروی. شیشه ها همچنان می توانند پر از گرد و غبار و دوده باقی بمانند و من در تمام این مدت با یک لبخند ملیح به تو نگاه کنم و با خودم و در خودم بجورم آن وقتی را که شروع کردم دل بستن به تو را!... نرم نرم و آهسته!.. افتان و خیزان!... که از کی شروع کردم لذت بردن از تو را. از بودنت، آن طوری که هستی!... عادات ریز و درشتت! که حتی مثلا عاشق این باشم که همه ی محاسباتت را به "ریال" می نویسی. حتی خرید از بقالی سر کوچه را... که مثلا هر کلمه ی تو چه بار ِ معنایی ِ خاصی دارد. که چه وقتها به من می گویی "وروجک" و چه وقت مرا با نام کوچکم خطاب می کنی...

بعد از همه ی اینها، تعجب کنم از این گشت ِ بی توجیه دنیا. که چگونه من الان همه ی دنیایم را گذاشته ام گوشه ای از قلبم، پارچه ای کشاندم رویش و سویم را گردانیده ام سمت تو و با کوچک اشاره ات، چشم هایم برق می زنند، پشت سر هم و بی وقفه...

پینوشت:

دعوت های پست قبل بر سر جای خودشان باقی می باشند(:


کلمات کلیدی:
 
وبلاگ های برتر من!
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ 

وبلاگ هایی هستند که تو دوستشان می داری. گاهی پیش می آید که نویسنده شان را بیش از خود وبلاگ دوست می داری(١).... وبلاگ هایی هم هستند که از خواندن کلماتشان لذت می بری. قشنگ قطار ِ کلمات را پشت سر هم ردیف می کنند(٢)... بعد وبلاگ هایی هم هستند که نظرشان را محترم می داری. حرفشان را قبول داری. نویسنده شان را ندیده و نشناخته، آدم حسابی فرض می کنی(٣)... آن وقت در این میان هم وبلاگ هایی هستند که بر حسب ِ عادت ِ آشنایی آنها را می خوانی. انگار اهلی خانه های مجازیشان شدی. سالهاست که آنها را می شناسی و دوستشان می داری. چند روز که ننویسند، دلت برایشان تنگ می شود. انگار کن که خواهرت، یا که برادرت(۴)... وبلاگ هایی هم هستند که گاهی آنها را نمی فهمی اما گاهی هم خیلی خوب می فهمی. گاهی قلمشان فوق العاده ست. گاهی هم پیچیده و سخت فهم(۵)... گاهی اما وبلاگ هایی هستند که هیچ کدام این ها نیستند. شاید در نگاه اول صنمی هم با هم نداشته باشید اما تو آنها را می خوانی. آنها را مدام دنبال می کنی. معمولا هم وبلاگ هایی هستند که کم می نویسند. (۶)... در انتها وبلاگ هایی هم هستند که تو خیلی وقت است که دلت برای آنها تنگ شده است. وبلاگ هایی که دیگر نیستند(7)...اینها را گفتم که بگویم وسط ِ این دور جدید بازی وبلاگی، که هیچ کس هم البته من را به آن دعوت نکرده، من دوست دارم اینطور گروه بندی کنم. بعد بیایم برای هر گروهی بگویم که کدام وبلاگ هایی را بیش از همه دوست می دارم.

(١)

یکی بود، یکی رفته بود

شب های لیمویی

لنگدراز

دفتر ممنوع

(2)

نیلوفر و بودنش

زنانه ترین اعترافات حوا

تلخ مثل عسل

(3)

35 درجه

گفت و چای

روزی روزگاری باران

روزنامه دیواری

ساحل سپیده شبها

گیس طلا

قدغن

(4)

پشت هیچستان

یک فنجان آرامش داغ برای دلم

من گمشده ای که دیگه نمی خواد پیدا بشه

نیکو

فاصله نهایت نزدیکی

روزهای زندگی

آسمان من

(5)

آهومه اصن، بی‌که حلزون باشم

منصفانه

زن روزهای ابری

پندارهای آرایه

پشت یک سوم

(6)

روزهای ورونیکا

بارانه

رز سفید

بافتنی های یک زن عادی

سرمه

بی مخاطب

(7)

پشت هیچستان

شب های لیمویی

رضا خرداد 53

مشتی ماشالا

والریا

این جین کوک

پینوشت:

1- وقتی بیش از 5 سال باشد که بی وقفه می خوانی، حتم بدار تعداد وبلاگ های دوست داشتنیت بیش از این هاست اما حافظه ی آدم های باهوشی هم مثل من، حتی گاهی دچار آلزایمر می شود (:

2- و اما چه کسانی به این بازی دعوتند... رضا (خرداد  53 سابق).... حاج باران.... دفتر ممنوع (عسل)... روزهای زندگی (دریا)... قدغن... و یک فنجان آرامش داغ برای دلم!


کلمات کلیدی:
 
پست پیش نویس
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸ 

امسال گرم ترین زمستان عمرم را از سر گذراندم. گویی یک کوره ی داغ در تنم جا گذاشته اند. هی دور از چشم اهالی خانه، بخاری ها را خاموش می کنم، پنجره ها را هم باز می کنم و با یک لا پیراهن، نفس می کشم که ای وای خدایا! امسال چرا این همه گرم است هوا. آن هم من که همیشه پتو پیچ بوده ام حتی وسط تابستان... امشب هم بعد از عملیات فرسایشی نظافت خانه، چارزانو نشسته ام اینجا در خدمت شما. چند شب پیش همینطور مابین نوشته هایم می چرخیدم، دیدم اووووه! من کلی پست پیش نویس دارم. بعد عنوان بعضی هاشان را که می خواندم، هیچ یادم نمی آمد که چه بوده. هی می خواندمشان و می دیدم که به به! چه بعضی هاشان را خیلی دوست می دارم.... فکر کن! از وقتی آمدم به این آدرس جدید، 33 پست ارسال نشده دارم. چندتاییشان خیلی خیلی خصوصی هستند. نه از آن خصوصی های خفن، بیشتر یک جور خاطره نویسی شخصی. که مثلا در آن لحظه من چقدر دلم برای برادرم تنگ به رفته است. یک چیزهایی که نمی شود به اشتراکشان گذاشت و همان بهتر هم که نگذاری. نه من چیزی از دست می دهم و نه شما...

چند تایی هم بیان ِ همان لحظه ی نوشتن بودند. مثلا پست "ترانه های جنوب" که فقط این بوده که : "یک لیوان چای و یک تکه کلوچه و ترانه های جنوب ِ سهیل نفیسی و بوی پاییز..." نگاه که می کنم تاریخ 10 مهر را دارد اما اصلا یادم نمی آید که کی نوشته امش!...

بعضی هاشان مرا کلی ناراحت کردند. مثل "زوزه ی خاموش" که فکر کردم من چقدر حالم بد بوده آن لحظه، که تصمیم گرفته ام بنویسم: "دراز کشیده ام روی تخت و کتاب می خوانم...صدایش که پخش می شود توی اتاق،نفسم بند می می آید.انگار پرت می شوم وسط یک دنیای دیگر.کتاب را می بندم و پتو را می کشم روی سرم...و مثل ماده گرگی زخمی نفس هایم بوی زوزه ای خاموش را می گیرند..."

بعد بعضی هاشان خیلی دوست داشتنی بودند. مملو از یک حس خوب انگار. مثل پست"لمس کردن" : "من فکر می کنم به روزهایی که خواهند آمد و روزمره گی های من که می شوند فاصله ی کوتاه انگشت های من با گونه های تو !"....ولی بعضی هاشان مثل این می ماندند که یک جاهایی خیلی کور، خیلی کر، مچ خودم را گرفته ام. مچ  ِ فکرهایی که از مخیله ام بی هوا گذشته اند. طوری که حالا با خودم رو در رو بشوم این که نوشته ای یعنی چه؟

"پلک دلم"

"جدا کرد و بُرد قایم کرد"

"دلتنگیش مثل یک گرسنگی به یک باره می ماند"

"اولین مردی که دوست داشتم ببوسم"

بعضی آدمها در زندگی هستند برای ترسیدن، تا که بتوانی دوستشان بداری"

"یک روز می رسد که دیگر از یواشکی بودن یواشکی هایت خسته می شوی"

"در دسته بندی مشاغل سخت دنیا، دوست داشتن در صدر قرار دارد"

 

بعد جوری هم هستند که تو هر وقت که اراده کنی می توانی بگویی من همین امروز این را نوشته ام. یعنی یک جور کلاه گذاشتن سر توئه خواننده :دی.... انگار گذاشته باشمشان در آب نمک. برای روز ِ مبادای بی جرفی هایم!... مثل حالا که نشسته ام با خودم فکر می کنم که کدامشان را اول بگذارم اینجا متفکر


کلمات کلیدی:
 
به گوشش برسونید کسی جز من نمی تونه کوله بار غصه هاشو روی دوشش بکشونه!
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ 

خودم را دوست دارم، وقت هایی که می بینم تو را هنوز این همه دوست می دارم. این "هنوز" ی که می گویم چیز کمی نیست، وقتی که دیوار کشیده ام میان دیروزهای زندگیم با روزهای امروزم... وقتی تو را گذاشته ام گوشه ای و دیگر به تو سر هم نمی زنم، این "هنوز" ی که می گویم چیز کمی نیست. وقتی یادت می شود برای من فقط یک لبخند و نه تماسی و یا حتی پیامکی. وقتی تو را کرده ام خاطره. با همه ی پررنگی و گرمی ای که بود اما کرده امت فقط یک خاطره. وقتی هنوز هم آنچنان دوستت می دارم که گاهی دلواپسیت، دنیایم را به آتشی مذاب می کشاند، وقتی که هنوز برایت می نشینم و می نویسم که "وقتی..."، این "هنوز" ی که می گویم چیز کمی نیست.

خودم را دوست تر می دارم، وقت هایی که می بینم روزی توانستم پیش روی ِ دوست داشتنت قد علم کنم. روزی توانستم به رویت لبخند بزنم و پیش روی ِ دوست داشتنت قد علم کنم. روزی توانستم عشق تو را با این همه خاصیت ِ تک بودنش، در قالب خاطرات ِ روزمره ی زندگیم کوچک کنم. بعد بگذارمت در جیب ِ زندگیم و برای خودم بروم زندگی کنم. تا گهگداری که دستم درون جیبم پی چیزی می گردد احیانا، تو بیایی به دستم و بیاورمت بیرون و نگاهت کنم و لبخند بزنم. لبخندی که یعنی آرومم. و اینکه می گویم کوچکت کنم به قدر ِ روزمره گی های زندگیم یعنی نه اینکه کشیده ام تو را آن پایین ها. که مثلا سخیفت کرده ام خدای ناکرده. تو کوچک بشوی که من کوچک شده ام همی... کوچکت کرده ام یعنی اینکه دیگر بتی نیستی که بپرستمت. عزیزی هستی که عزیزتر می شوی اگر که باید بشوی وگرنه می مانی همان عزیزی که بودی. و من می روم پی باقی زندگیم. می فهمی مرا. مگر نه؟

مثل همیشه می دانم می فهمی مرا. مثل همان باری که به مناسبت آغاز سال نو با هم رفته بودیم ناهار بیرون. که چارراه قبل از خانه مان را که پیچیدی داخل، وقتی کنارت نشسته بودم و دستم روی پای تو بود و من حرف می زدم و تو بر می گشتی نگاهم می کردی، گفتمت من الان دوستت می دارم خیلی زیاد اما فردا را نمی دانم. گفتم حالا هستم اما فردا را نمی دانم. که من با همه ی این عشق ِ پررنگ اما خودخواهم، زرنگم و با سیاستم. بعد تو خندیدی و گفتی زنی را نمی شناسی بدون سیاست... یادت هست چه روز ِ پر از تفاهمی بود برای ما؟ یادت هست که چقدر آن روز دور خانه مان را طواف کردی؟ یادت هست دیرت هم شده بود؟ یادت هست که مهمان هم بودی آن روز؟ یادت هست آن کت شیری رنگت را؟ یادت هست چقدر دوستت داشتم؟ یادت هست چقدر بیچاره بودم وقتی که دلم تنگ میشد برایت و تو دلداریم می دادی که گاهی دیر دیدن ها بهتر است و عشق تازه تازه می ماند؟ یادت هست که می گفتی هیچ کس مثل تو مرا دوست نمی دارد؟

حالا نکند که فکر کنی دیگر دوستت ندارم؟ حالایی که همه چیز را تحریم کرده ام. حالایی که راه و بیراه یادت را نمی کنم. حالایی که دنیا فکر می کند بی خیالت شده ام دیگر. حالایی که برای روزهایم خواب های رنگی دیگری را دیده ام، حالایی که دیگر مثل دیروزها نیست، حالا فکر نکند که فکر کنی دیگر دوستت ندارم؟... نه! هنوز هم می توانی سرت را بگیری بالا و بگویی هیچ کس مثل تو مرا دوست نمی دارد. هنوز هم می توانی این فتح ِ مردانه را در خورجینت داشته باشی. هنوز هم تو همان آقای هیس ِ منی. که هنوز هم می توانم یک روز صبح از خواب بیدار بشوم و پرده ها را بزنم کنار و از تو لبخندی بر لبهایم بنشیند و برایت بگویم "همه عمر سر بر ندارم از این خمار مستی، که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی..."

اما روزها تغییر می کنند. چاره ی آدمهای دنیا تغییر می کند. حرف ها و کلمات آدم ها تغییر می کنند. خواب هاشان شکل یک چهار دیواری دیگر می شود. آرزوهاشان، مدلش تغییر می کند. می فهمی مرا. مگر نه؟ آنقدری می فهمی مرا که می دانی، این شده است رابطه ای که بدون خداحافظی تمام شده است. بدون حجم بی وقفه ی اندوهی که پر کند حفره ی قلب را، بدون گره ی تلخ بغضی که شبیخونی باشد گلو را، تمام شده است... نه اینکه دردی نبوده، اشکی نبوده، غمی نبوده. حالا هم که می نویسم یک سنگینی ای از آن دورها می آید سراغم اما گره کوری نیست که با دندان هم حتی باز نشود. درد ِ لاعلاجی نیست. می فهمی مرا، مگر نه؟

بعد می دانی. تو باش شاهد من! منی که این همه پر هیاهو، این همه صیقل خورده، این همه تند و کوبنده دوستت می داشتم، حقی نمی ماند برایم غیر از اینکه این همه آرام به انتها برسانم این عشق را! بی هیچ جار و جنجالی و بی هیچ دلی که از من به درد بیاید یا حوصله ای که از تو سر برود... مثل دو دوستی باشیم الان که راه بینشان وسیع و گسترده ست. جوری تمام بشویم که همیشه انگار راهی مانده هنوز!

فردا را نمی دانم. دل بسته ام به امروز. شاید فردا، دوباره روزی باشد که کنارت نشسته باشم. دست تو بلغزد روی انگشت های من. گم بشوم در آغوش تو. سهم من بشود بوسه های گرم و طولانی تو... شاید فردا دوباره روزی باشد با فضاهایی مشترک، خواب هایی نیم خورده و قرار و مدارهایی توامان...

شاید دوباره روزی باشد که من همه ی لباس های تازه ام را برای تو بخرم، به عشق تو بپوشم. دوباره دست های تو فرو برود لای موهای من و من از چشم هایت بخوانم  که موهای کوتاهم را دوست می داری. شاید دوباره سرنوشت یک پاکت آب پرتقال این باشد که بین من و تو تقسیم بشود. شاید دوباره سهم من و تو، در این زندگی ساعاتی باشد مشترک که برای با هم بودن، کنارشان بگذاریم...

حالا اما پا به پای دلم می روم. به حرمت تمام این روزهای طولانی ای که این قلب مستمند همسفر من بود!


کلمات کلیدی:
 
چیزهایی که ننوشتم یا نامه ای که بوی قدیم ها می دهد...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸ 

یک چیزهایی را باید سر بزنگاه نوشت. باید همان وقتی نوشت که یکهو وول می خورند توی مغزت و انگار هیچ راه فراری ندارند. اگر نوشتی که نوشتی. اگرنه مثل آبی که ریختی روی یک آسفالت داغ، بخار میشوند و میروند هوا. بعد تو می مانی و چیزهایی که ننوشتی. بعد مثل ِ خارش ِ داخلی یک گلو با سرفه های خشک میشوند. از بیرون ناخن میکشی روی پوست گلویت و آن خارش بدمصب خوب نمیشود که نمیشود...

تو هم از همان چیزهایی هستی که باید همان دم ِ خواستن، نوشت. اگرنه می پری و میروی مینشینی روی هره ی دیوار و پایین نمی آیی. من می ایستم این سمت دیوار و زل می زنم به تو و تو پایین نمی آیی. مثل وقتهایی که دلم همه ی چارگوشه اش را جمع می کند و دویدن می کند پی تو و رسیدنی نیست در کار انگار. مثل وقت هایی که چادر ِ دلم را گوشه گوشه جمع می کنم تا میان ِ دست و پاهای عجولم گیر نکند. سکندری خوردن هایش را جمع می کنم و دلم را بغل می کنم و می روم گوشه ای و هی تاب می خورم مثل لالایی تا آرام شود.

تو را هم اگر به وقت، نوشتم، لبخندت شکل می گیرد اینجا اگرنه می شوی همان خواب پریشب ها. که گرم بودی و به غایت خواستنی. که وقتی بیدار شدم انگار انگشت هایم جستجو می کردند تو را... اصلا خواب ها مسئول غافلگیری هستند و حالا انگار هفته به هفته مرا با غافلگیری مجالی می افتد. تو می آیی به خوابم. همیشه مهربان، همیشه دوست. همیشه انگار همینجا...

می دانی گاهی فکر می کنم داستانمان شاید فیلمی باشد سینمایی. از آنها که گوشه ی تاریک و نموری، جان می گیرند روی پرده ی عریضی و می شوند پس زمینه ی ده ها دستی که در هم گره می خورند و ده ها عشقی که با هم خلوت می کنند. با خودم فکر می کنم که یک روزی می شود و می رسد که می نشینیم رو به روی هم. بعد مرد جوانی می آید و می پرسد که چه میل داریم. بعد حرف می زنیم و حرف می زنیم. با خودم فکر می کنم چگونه می تواند باشد حرف زدن با تو، بدون اینکه دست هایم را قفل کنم میان انگشت هایت؟ چگونه می تواند باشد حرف زدن با تو، بدون آنکه سهیم باشی در گوشه ای از آغوشم؟...

چگونه می تواند باشد این همه دوست داشتن تو که از سر و کول من دارد بالا می رود اما رخ به رخت نمی ساید؟ راهش را کج می کند سمت تیمارداری دیگر، سرش را فرو می کند میان یک رایحه ی اطمینان بخش دیگر و فراموشش می شود همه ی خواب های پریشب ها...این همه چگونه می تواند باشد؟


کلمات کلیدی:
 
حالا دلم برایت خیلی کوچک شده!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ 

دیگر شب شده بود. تو آن بالا با آقای ماهواره چی بودی. من پایین دراز کشیده بودم روی تخت و پتو را تا نیمه کشیده بودم رویم. در ِ اتاق نیمه بسته بود و کتاب "چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس" را می خواندم... بعد آرام آرام صفحه های کتاب بسته شد. بیشتر زیر پتو فرو رفتم و کم کم حس کردم از یک جایی خیلی دور، دارد حسی گزنده می آید سراغم. انگار دلتنگی هایت آسم بگیرند و به شماره بیفتند. بعد صورتت هی داغ و داغتر شود... این حمله های آسمی ِ هرازگاهی، گاهی آدمی را از خود ناامید می کند. حس ِ بی چشم و رویی می دهد به آدمی... گریه هایم را که کردم، تو آمدی پایین. نشستی کنارم روی تخت. انگشتت را کشیدی روی گونه ام و گفتی نشد که ببرمت بیرون ناراحت شده ای؟... دلم پر کشید برایت. که دوباره لبخند بزنم. دوباره نشانت بدهم که دوستت دارم. دوباره آرام آرام از کارهای آن روزم برایت تعریف کنم. که یادم برود عصر به من کمی دلخوری چشاندی. که یادم بیاید آنی که نشسته اینجا، تویی، فارغ از همه ی دل دل کردن های من و زیاده خواهی های گاه و بی گاه من!


کلمات کلیدی:
 
خنده های شوخ ِ زنگ دار
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ 

اگر که مثل امروز باران نبارد، اگر که این هوهوی باد فردا سر به سرمان نگذارد، اگر همه چیز آرام و رام باشد، فردا می روم سفر... آرایشگاهم را رفته ام، چمدانم را هم بسته ام، با مامان و بابا خداحافظی کرده ام و با تو هم حرف زده ام... حالا اما یک جایی میانه ی کمرم، تیر می کشد از درد و چند روزی می شود که خوب نخوابیده ام. خوب که می گویم بیشتر یعنی اینکه زیاد و به اندازه نخوابیده ام... حالا اما دلم تو را می خواهد که ای کاش برنامه رفتن برای فردا نیفتاده بود و من یک شب بیشتر به تو نزدیک بودم. اصلا این روزها دلم مدام تو را می خواهد. آنقدری که وقتی امشب بعد از این همه وقت آن انگشتر آبی را پیدا کردم، انگار گنج قارون یافته ام. بالا پریدم و پایین، و اول از همه به تو زنگ زدم... اصلا این روزها معلوم نیست بر من و حال من چه می رود. گویا خدا با من شوخی اش گرفته. نشسته آنورتر و از آن خنده های شوخ ِ زنگ دار تحویلم می دهد. پیپش را هی آتش می کند و پایش را هی جا به جا می کند و به من خنده های شوخ ِ زنگ دار تحویل می دهد... این روزها نمی دانم بر من چه حالی می رود که بیش از همه وقتی، دلم یک کودکی می خواهد برای خودم. کوچک ِ کوچک. که همه چیزش را از حفظ کنم. اولین دندانی که در می آورد و اولین راهی که می رود. که کنارش باشم و با اولین قدمی که ثبت می کند، زل بزنم در نی نی چشمانش و فکر کنم که من با تو همه جا می آیم. هر چقدر هم که سخت و هر چقدر هم که سنگین...این روزها نمی دانم بر حال من چه می رود که دوست دارم همه ی آدمهای دوست داشتنی زندگیم، اطرافم باشند و من بودنشان را آن همه نزدیک، هی به آغوش بکشم و بوهای دوست داشتنی دنیا را هی از حفظ کنم... این روزها نمی دانم بر من چه حالی می رود که دلم هی می گوید مثبت فکر کن. به آینده امید داشته باش و لبخند بزن!


کلمات کلیدی: